.۩۩ دل نوشته های پسر تنهای19 ساله ۩۩
دختر کش(نرم افزار,کلیپ موبایل,عکس,مطالب عاشقانه,جک,شعر,...)
چشمانش را باز كرد...دكتر بالاي سرش بود به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده شما بايد استراحت كنيد...درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود: دلم گرفته، ای خدا این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه . زمانی که متولد شدم صدایی در گووشم طنین انداز شد و گفت: تا اخر عمر با تو هستم!!! از او پرسیدم کیستی؟ گفت:غم ان لحظه با خودم فکر کردم که غم عروسکی است که من با ان بازی کنم ولی اکنون فهمیدم که من بازیچه ای هستم در دست غم تو زندگیم چقد غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم از این همه در به دری به لب رسیده جون من * به داد من نمی رسه خدای آسمون من* می خوام نفسات را می خوام غرق آغوش تو بشم منو محکم تو بغل بگیر بذار گرم آغوش توباشم دستم رادور شونه ات حلقه می کنم ولت نمی کنم می خوام ببوسمت ببوسمت تا مست مست شوم پاییز است وبرگ های زرد عمرم یکی یکی سرازیرند من ماندم ویک دنیا خاطره از تو برگ برگ خزان زندگی من درخزان با ابر وباران عشق رهسپار بهاران می شوم خدایا بهارزیبای من کجاست در کدام فصل تورا بجویمت من به نقشی از روی بوی عطر گلی از عشق تو بسنده ام با عطری ازگل عشق تو همیشه بهاری وغرق باران عشقم به یاد روزهای تنهایی به یاد لحظه های فراق به یاد چشم های اشک بار به یاد سینه ها داغ دار می نویسم به یاد خلوت های غم بار به یاد غروب های دلگیر و طلوع حسرت بار هيچ كسي نداد جواب اين سوال بي جوابم هركي امد دو سه روزي از دلم بازيچه اي ساخت دلمم مثل عروسك ساده بود دل به دلش باخت گله وگلايه نيست بي وفايي رسم عشقه عاشقا تنها ميمونن تنهايي مرام عشقه چي بگم كه خيلي تنهام ميدوني ياري ندارم چي بگم كه غير غصه ديگه دلداري ندارم هيچ كسي نداد جواب اين سوال بي جوابم حرفای آخرهمیشه مزه ی بارون می گیره
خدا کنه که هیچ شبی دل عزیزت نگیره با اونکه عشق من وتو طعمه ی تلخیا شده اما گذاشتمش کنار حسرت یه کاربی خوده خدا کنه پیدا کنی کسی که باشه لایقت امیدوارم عروسکت باشه همیشه عا شقت جایی که داشتی تو دلم ، دیگه به هیچ کس نمی دم باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم صدای کلاغها بلندتر می شود هر دو روی بالش دیگر گرم شده... دیشب را هم نخوابیده ام حتی فکر خواب هم دیگر دیر است نسیم نرم و نابهنگام پاییزی می وزد و با خود خبری تلخ از دور دستها می آورد: او زنده است و نفس می کشد اما غمی در دل ندارد... چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدرتلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره... آری با تو هستم... با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است...؟؟ خدایا به من بگو که در این روزهای پی در پی که هر لحظه اش با لحظه دیگر فرقی ندارد به دنبال چه هستم؟ چه را می جویم و که را ؟ آیا می توان از او که همانند منش آفریدی و چون من جز اندیشه خود خواهی در سر ندارد طلب یاری کرد؟ به من بگو که در تنگنای کدامین پس کوچه این شهر نوری از تو می توان دید ؟ به من بگو که چگونه می توانم جز خودم هیچ کس نباشم آنگاه که همه چشمها به سویم خیره گشته است ؟ اگر هنوز هم به من می نگری ، اگر هنوز هم دستهایم در لابلای نوازش دستهای بزرگت گم می شوند ، مرا در آغوش بگیر و بگو که تنها نیستم . مرا در عمق وجودت گم کن تا ایمان بیاورم که ذره ای ار آن عظمت و مهربانی راستین که در وجودت هست به من بخشیده ای ! من برای آن لحظه که تو را با همه وجودم حس می کنم جان می دهم و از هرچه غیر توست جدا می شوم ! تو را به حرمت قداست همه اشکهایی که پاک و بیگناه در حضور چشمانت ریخته شد ، به من بگو که هستم ... پرسید بخاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم
داد بزنم : به خاطر تو
بهش گفتم: بخاطر هیچ کس
پرسید: پس به خاطر چي زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو
با یک بغض غمگین
گفتم : به خاطر هیچ چیز
ازش پرسیدم: تو به خاطر كی زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است نابودم کردی و در خفا بهم خندیدی و نگفتی که شایدم من بیچاره دوستت داشتم! دل را شکستی و مرا مفت باختی و به گوشه ای انداختی و رفتی.... چرا نفسم را کشتی؟چرا در دفتردل عشق و با دروغ نوشتی؟ چرا با دروغ عشق و ساختی؟ منو چه ساده باختی...... منی که خرابت بودم... خدا جون ... خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ شب است و باز هم سکوتی وهم انگیز در کوچه پس کوچه ی خاطراتم سرگردانم و اندوهی سراسر در این هنگامه ی درد نمی دانم کجا هستم کجای این همه سرگردانی مبهم نمی دانم چه می خواهم میان کوچه های بن بست این شب... بدون تو روزهای سرد من طولانی اند و تاریک کنارم که هستی خورشید عشقت عاشقانه بر من می تابد کنارم که هستی معنا دارم امید دارم وجود دارم هستی دارم تمام عشقت در تار و پودم رسوخ کرده دیگر نمی توانم بگویم این منم! چون با تو یکی شدم با تو عشقم با تو. دوستت دارم در زمانیکه وفا قصه ی برف است به تابستان و صداقت گل نایاب است و در آیینه ی چشمان شقایق ها عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست به چه کس باید گفت با تو خوشبخت ترین انسانم روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود...نياز فوري به قلب داشت...از پسر خبري نبود...دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني...ولي اين بود اون حرفات...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم... آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
دختر نميتوانست باور كند...اون اين كارو كرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
دلم گرفته، ای خدا
حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه.
دلم گرفته ازهمه
از این روزای سوت و کور .
از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور.
تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر
یه راهیه تا دوباره به توبرسه .
دلم گرفته، ای خدا
گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم
تو رونشونم نمی ده .
گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم.
اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم .
دلم گرفته ، ای خدا
واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام .
دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی.
دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام 




مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني


.jpg)





چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی دل من
هیزم خوبی شد!
آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد !
خوب هم می سوزد!

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری.....





| :قالبساز: :بهاربیست: |


