X
تبلیغات
ღ♥ღخدا به دادم برس...خسته ام از همه چی ღ

ღ♥ღخدا به دادم برس...خسته ام از همه چی ღ

اگر مرا دوست داری به درگاه خدا دعا کن که صبح از خواب بر نخیزم

مدیراین وبلاگ در گذشت 

 

بدین وسیله مرگ ناگوار مهرداد سوهان کار براثرایست قلبی رابه عموم اعلام مینمایم وازتمامی دوستان طلب آمرزش برای این عزیزازدست رفته راخواهانم....محل دفن این عزیز اصفهان.باغ رضوان.قطعه ۹.بلوک ۴

 

سلام من محمد صمیمی ترین دوست مهرداد هستم یابودم.....

این وبلاگ زیباکه کارخودش بودوخیلی بهش علاقه داشت از خیلی وقت پیش پسورد وب را من داشتم ولی منم طاقت دیدن کارهاش بدون حضوراون روندارم برای همین این وبلاگ کاره خودش همین جا به پایان میرسه.

و این وبلاگ با خاطراتش و دل نوشته های مهرداد همین جور باقی میمونه

تا شاید موجب شادی ان مرحوم گردد.

الان که دارم مینویسم دستام داره میلرزه و صورتم خیس اشکه

 

مرگش بخاطرناجوان مردی آدمایی که ازپشت خنجرزدن وداغشوبه دلمون گذاشتن وازخدامی خوام که کارشونوبی جواب نذاره که اینطوربازندگی این پسر بازی کردن

برای شادی روحش صلوات بفرستید

نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 14:38 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


مـــرا به تختم ببندید...
سـیگاری برایم روشـن کنید ...
وتنهایـم بـگذارید ...
هرچقدر هم نالیدم و فریاد زدم به سراغم نیایید...
من دارم او را ترک میکنم ... !!!!!!


اطاقم بوی سیگار میدهد
ماشینم بوی سیگار میدهد
تنم
لباسم
خیابان هم بوی سیگار میدهد....
... دفتر کارم
تمام ملودی های گیتارم
دفتر شعرم
حتی قهوه های دو نفره ی فرانسوی هم بوی سیگار می دهد
از زمستان سال پیش
تمام لحظه های من
که بوی تو را میداد
فقط بوی سیگار میدهد...!!!

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1391ساعت 22:2 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه….؟؟؟

   خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه…    

دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه


نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی

سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه …

ولی خب چه فایده کسی نیست . . .

تنهایی بده بد . . .

سلامتی اونایی که خیلی تنهان

نه که نمیتونن با کسی باشن

فقط دلشون نمیخواد با هر کسی باشن!!!




ببـــیــــــن ..

این اسمش دلــــــه !

اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی ..

اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه

میشد مغــــــــز !

دلـــــه ..

نمی فهمــــــه … !

خواستم اطلاع بدم…
نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1391ساعت 12:0 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


حـــالا که رفته اے
دلـــم براے تــو
بیـــشتر از خودم مـــےســوزد
فـــکر مــےکـنی
کســـےبه انـــدازه ے مـــن
دوســـتت خواهـــد داشـــت...!؟


عشــــ♥ــــق یــ ـعنـﮯ:

وقــتـﮯ ازت پـ ــرسیــבטּ چــﮧ نســبتـﮯ بـ ــا خانم בارﮮ?؟


سـ ـرت رو بـالـآ بــگیرﮮ و شجــاعانـﮧ بگـﮯ عشقمه


مـ ــیفهمـﮯ?؟

نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1391ساعت 21:39 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


گــــــــــاهي.... يـــــــــك نگــــاه ســـــــــــــــــــرد....

روي زمستان را هم كم مي كنـــــــــد...



چقدر اینجوری بخوابی خوبه!!!...

گیج خوابی از خستگی داری میمیری...

اما بخاطرش بیداربودن رو تحمل میکنی...

نمیخوابی چون میدونی تنهاست...

چون دوست نداری تنها بیدار باشه...

بیدارمیمونی چون نگرانشی که نکنه ناراحت بشه....

حالا تو خواب خواب...

من بیدار بیدار....

مهردادو حوضش!!!

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1391ساعت 13:53 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


سکــــــوتِ مــن

هیچگــــاه از رضایــــتم نیست !!

مــــن اگـــــر راضی بودم

سکـــــوت نمیکردم

مـــیخندیدم ..



قلب من لطفأ خفه شـــو!

همیـــن که خون پمپاژ میکنی کافیست

نمیخواد در همه چیز دخالت کنی...

نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1391ساعت 14:57 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


حــآملـــ ـــــ ـــــه ام(!)

بــآ بغض بـــ ـــ ـــــآد کرده ، بـﮧ جآے شکـــــــم برآمده

مـטּ آبســـ ــــــــتـטּ بـرخے حــوآدثــــم(!)

و الاטּ ويـآر " تـــ‌ــــــــ ــ ــــــــــــو " رآ گرفتـــﮧ اَم/.




گفتیــ دهنتـ بویـ شیر می ده و رفتیـــ

امشبــ بهــ افتخارتــ لعنتیــ

دهنمـــ بویــ س ی گ آ ر

بویـ م ش ر و ب

بویــ دروغ می ده

برمیگردیـــ ؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1391ساعت 10:54 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


هر چقدر

عطـــرت را عوض کنی

باز هم تنـــت،

بوی کثیف خیـــانت را میدهد…

عزیز لعنـــتی ام…




تو باعث شدی یه چیزو بفهمم،

بفهمم عشق چیه؟... عاشق کیه؟

بفهمم دلم کجاست.. 

بفهمم وقتی کسی عاشق می شه چه حالی داره

بفهمم درد عشق چیه؟.. 

حالا می دونم...

می دونم عشق یعنی:

عشق یعنی تشنگی، یعنی نیاز

عشق یعنی التماس،عشق یعنی آرزو، 

عشق یعنی خواستن و تلاش برای بدست آوردن ، 

عشق یعنی دویدن با شور و رسیدن به مستی...

من ایمان دارم که  فاصله ها روزی خواهد شکست، 

و من دستم را در این روزهای دشوار دلتنگی به دست تو خواهم داد

وباهم لبخند را تجربه خواهیم کرد

نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 21:56 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


خدایا
آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمی کند !

او نیز یادی از من نمی کند

خدایا مرا در آغوش خود بگیر

دلم آرامشِ خدایی می خواه




خیلی مواظب باش!!!

اگه باشنیدن صداش دلت لرزید…

اگه از بدی هاش فرار نکردی و موندی…

دیگه تمومه…!!!

اون شده همه ی دنیـــــــــــــــــــات

نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1391ساعت 0:5 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


بویِ پاییز ،
و ترس تمامِ وجودم را میگرد ؛
که نکند یادت هم
در یکی از این پاییز ها
تنهایم بگذارد




تحمـل اینکه بـدانـــــم ، می بینی و بی خیــــــــــالی
خیلی سخت اســت
نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1391ساعت 17:44 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


چیزے نِمیخوآهَمــــ جُز ....

یِڪـــ اُتآقــــِ تآریڪــ

یِڪـــ موسیقے بے ڪلآґ

یِڪـــ فِنجآטּ قَهوهـــ بہ تَلخے زَهر !

وَ خوآبے بہ آرآمے یِڪــ مَــ ـ ــرگــــِ هَمیشِــ ـ ــگے ....!


وای از نیمه شبی

کـه بیـدار شـوم

تـو را بـخواهـم

و خـودم را در آغـوش دیـگری بیـابم...!



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1391ساعت 14:4 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


همهـــ ی خودمــــ را مالِ تـــــو کرده امـــــ


چقدر دنیایِ تو بزرگـــــ استـــ

هنــــوز از تنهـــــایی سخن میگویـــــی

من چقـــــــدر کمـــــ هستمــــ


دلم!
ساعتی می خواهد
که مانده باشدروی
ساعتهای با تو بودن...
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 13:21 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


خدایا فقط اومدم بهت بگم خیلی خستم از این دنیایه تکراریو ادمات

امدم بگم دلم میخواد هرچی زود تر بیام پیشتو از این دنیات خلاص بشم

میخوام ازت منو ببری پیش خودت دیگه هرچی تو این دنیا کشیدم بسمه

دیگه به اخر خط رسیدم تحمل هیچیو ندارم حتی واسه خودمم زیادیم

واسه همه زیادیم وقتشه که دیگه صدام کنی میدونم نبودنم واسه همه بهتره

خدایا اینا ناشکری نیست ازت هیچ گله ای ندارم چون راضیم به رضای تو

خدایا شکرت ولی دیگه همه چی بسمه دیگه جایی واسه اب شدنم نموده

خــــدایـــــا ؛ هیـــــچ تنهـــــایــــی رو اونقـــــدر تنهـــــا نکــن کــه بــه هــــر بـــی لیــاقتــــی بگــــه : عشقــــــم



نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1391ساعت 17:42 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


آري

راست مي گوئي

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،

تنها یــــک کلمه است

"میگذرد"

ولی دق می دهد تـــــا بگـــــــــــــــــذرد......!



خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی

بگو ما هم بخندیم ...

اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری...

بگو ما هم بخوریم ...!

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1391ساعت 17:3 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


تنهـــا گرگـــــها نيستند كه لـبـــاس ميشــــ ميپوشند


گاهــــي پرســـــتوها هم لباس مـــــرغ عشقــــــ برتن ميكند

عاشـــــق كــــه شدی كـــــوچ ميكنند...




☆ شـده ام مـعـادلہ ے چنـد مَـجہولے


ایـטּ روزهـا


هـیـچ ڪس …


از هـیـچ راهے


مـرا نـمـیـفہمـَد …


نوشته شده در شنبه 21 مرداد1391ساعت 18:29 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


دلــم ذره ای از بوی پیراهنت را می خواهد!

تــــا تـــمام آغـــوشت را وصـــف کــــنم...

برایــــم بوســـه ای بـــفرست...

مـــی خواهـــم عشــق را تعبـــیر کــــنم!



طعم سیب میدهد لبهایش..

ومن گناهکارترین حوای زمینم...

بهشت همینجاست..

در آغوش تو با لبهای ممنوعه ات !

نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 11:53 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


ببــــــــــار بــــــــاران….

مـــــــــــــن ســـــــــــــفرکـــــــر ده ای دارمــــ کــــــــه یــــــــادم رفــــته…

آبـــــــــــــ پشتــــــــــ پـــــــــایش بـریــــــــزمـــــ…..



شنیدم وقتی می رفتی


رد پایت را پاک می كردی


بی خیال


من دنبال دلت بودم


وقتی دلت با من نیست


برو خوش باش


چه فرقی می كنه تو كجا باشی.....!

نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 18:35 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد 

    

       نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد

          

        خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را

                  

       یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست



چـه اشتبـاه بزرگیست تلـخ كـردن زندگیمـآن
بـرآی كســی كــه در دوری مـآ
شیـرین تریـن لحظآت زندگیـش رآ سپـری میكنـد...!!!

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1391ساعت 16:56 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


اے دل لامصب یاد بگیـــ ـــر


اگہ ڪسے بہت گفت دوستت دارم


لُزوما بہ ایـטּ معنے نیست ڪہ...


ڪس دیگہ اے را دوست ندارد 



☆تو زندگے بہ بعضیا باید بگے :

مـטּ چشم میذارم

تو

فقط برو گمـــ ــشو ☆

نوشته شده در جمعه 23 تیر1391ساعت 21:19 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


خدایا!
امروز كه پنجره ای برای تماشا
و حنجره ای برای صدازدن فرشتگان ندارم
امیدم به توست!!! پس بی آنكه دفترهای دیروزم را ورق بزنی
دوستم داشته باش....


حکایت ؛  حکایت همیشگیست !!


شب که میشود سر سام میگیرم ازین همه تنهایی  ..


محض خاطر خدا هم که شده یا خود بیا ،یا خیالت را بفرست !


من از بازی مضحک باد و  در خسته ام !


خسته ام ازینکه هر بار ادای امدنت را در می اورند

 تا دلم   هری  بریزد ..

نوشته شده در جمعه 16 تیر1391ساعت 23:1 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم

ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد

خوش به حال تو که خودت را راحت کردی

یک خط کشیدی تنها ...

آن هم روی من ..



 

تلـــــــخ استــــــــــ ...

فــــــرداهـــایــی را مــی گــویـــــم

کــــه قــــــرار استـــــــــــــ

از تـــــو کــه همـــه دنیــــای منــــی

یکــــ انســـان معمـــولـــی بســـازم!



نوشته شده در یکشنبه 11 تیر1391ساعت 13:9 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


همانند پلی بودم برای عبورت


به فکر تخریب من نباش


رسیدی دست تکان بده


من خود فرو میریزم …


دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی
ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی …

نوشته شده در دوشنبه 5 تیر1391ساعت 14:56 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


رد پاهایـــــــم را پـــاک کــــــــــردم

به کســــــــــی نگوییـــد

من روزی در ایـــــــــن دنیا مـــتولد شـــدم

اینجا نفــــس کشیـــدم وعاشـــــــــــــــــق شدم

ولی حیــــف کـــــــــه

غرورم به احساســــــــم اجازه ی نفس کشیــــــــــــدن نداد

خدایـــــــــــا...!!!

میــــــشه استعـــــفا بدم؟؟؟!

کـــــــــم آوردم...



وقتی دلم تنگ میشه

وقتی عطرتنت رومیخوام

من به باد هم التماس میکنم

خداکه جای خود داره

نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1391ساعت 11:4 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


خدایا:

بت بود،بت شکن فرستادی!!!

من پر از بغضم، بغض شکن هم داری؟؟؟



وقتی یه آدم میگه : هیچکس منو دوست نداره ....

منظورش از هیچکس یک نفر بیشتر نیست

همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه ... !!!
نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1391ساعت 12:21 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


بَدتریـــن دَرد ، مُــردَن نیست

دل بَــستن به کسیــه که

کــنــآرت نیستـــ ...

برایه ثانیه ای تــنــهــا...!!! ؟____اومدم یه ذره با خودم تنها باشم....____؟

؟___خیلی وقت است فراموش کرده ام___؟


؟_____کدامیک را زودتر می کشم____؟

؟_________رنج ؟_________؟

؟______انتظار؟______؟

؟__یا نفس را ...؟؟؟؟__؟

نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 15:54 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


یادت هست....؟
روزی پرسیدی این جاده کجا میرود...؟
و من سکوت کردم...
دیدی ...! جاده جایی نرفت...!
آون که رفت ، تو بودی

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1391ساعت 18:32 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


مے گوينـد قِسمتـــ نيستـــ حِکمَتـــ استـــ


خدايـآ...


 مـَن معنیِ قِسمتـ و حِکمَتـــ را نمے دانمــ


امـآ تـو معنےِ طاقَتــــ رآ مے دانـی ... مـَگــَر نــه ؟؟؟



می گویند،

دلتنگ نباشم!

خدای من...

انگار به آب می گویند

خیس نباش...!

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1391ساعت 18:11 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |



:::::منتظری چه اتفاقی بیفتد؟:::::

:::::اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟:::::

:::::منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟:::::

::::::اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟:::::

:::::اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم راه باز کنند ؟:::::

:اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان بعد دعاهایم آمین بگویند ؟:

:::::نه عزیز دلم:::::

:::::هیچ اتفاق مهمی نمی افتد::::: !

:::::جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من:::::

::::::::جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام::::::::

:::::::::::::::::::منتظری بمیرم تا برگردی ؟::::::::::::::::::::::

::::::اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟


بعضی وقتا یه چیزی مینویسی فقط واسه یک نفر

اما دلت میگره وقتی یادت میفته

که هرکسی ممکنه بخونه

جز همون یک نفر


نوشته شده در جمعه 12 خرداد1391ساعت 14:20 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


از آن روز که رفته ای ؛
کارت شارژ ها را سیگار میخرم
و با خیابان ها حرف میزنم !
همینطوری پیش برود . . .
گوشیم را هم باید بفروشم ؛ کفش بخرم ...!!!


حـالـا كـه رفـتـه ای ...

بـه درك ...

فقط ...

ایـن مـ ـنـی كـه عـاشـقـت بـود را پـس بـده...!!

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 18:41 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |


بار الها !

اگر دستانم را بشکنند با  اشک چشمانم ،

اگر چشمانم را کور کنند با نفسهایم ،

اگر نفسم را ببرند با قلبم ،

و اگر قلبم را پاره پاره کنند با خون جگرم خواهم نوشت: 

 دوستت دارم، دوستت دارم ودوستت دارم . . .



نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1391ساعت 13:56 توسط مهرداد تنهای نفرین شده در روزگار غریب| |