تبليغاتX
.۩۩ دل نوشته های پسر تنهای19 ساله ۩۩


.۩۩ دل نوشته های پسر تنهای19 ساله ۩۩

دختر کش(نرم افزار,کلیپ موبایل,عکس,مطالب عاشقانه,جک,شعر,...)

سلام
نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

               

  عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست

 
نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود...نياز فوري به قلب داشت...از پسر خبري نبود...دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني...ولي اين بود اون حرفات...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم... آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد...دكتر بالاي سرش بود به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده شما بايد استراحت كنيد...درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم...پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم...اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند...اون اين كارو كرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

دلم گرفته، ای خدا

این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه .

دلم گرفته، ای خدا

حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه.

دلم گرفته ازهمه

از این روزای سوت و کور .

از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور.

تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر

یه راهیه تا دوباره به توبرسه .

دلم گرفته، ای خدا

گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم

تو رونشونم نمی ده .

گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم.

اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم .

دلم گرفته ، ای خدا

واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام .

دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی.

دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام

                         

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

زمانی که متولد شدم صدایی در گووشم طنین انداز شد و گفت:

تا اخر عمر با تو هستم!!!

از او پرسیدم کیستی؟

گفت:غم

ان لحظه با خودم فکر کردم که غم

عروسکی است که من با ان بازی کنم

ولی اکنون فهمیدم که من بازیچه ای هستم در دست غم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

دلم گرفت از آسمون                  هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمه                    دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی                        تلخه بهت هر چی بگم

امشب از اون شباست                که من دوباره دیوونه بشم

امشب از اون شباست                که من دلم می خواد داد بزنم

از این همه در به دری                  به لب رسیده جون من

            * به داد من نمی رسه خدای آسمون من*

                        

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

                                  

می خوام نفسات را

می خوام غرق آغوش تو بشم

منو محکم تو بغل بگیر

بذار گرم آغوش توباشم

دستم رادور شونه ات حلقه می کنم

ولت نمی کنم می خوام ببوسمت

ببوسمت تا مست مست شوم

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

پاییز است وبرگ های زرد عمرم یکی یکی  سرازیرند 

من ماندم ویک دنیا خاطره از تو برگ برگ خزان زندگی

من درخزان با ابر وباران عشق رهسپار بهاران می شوم

خدایا بهارزیبای من کجاست در کدام فصل تورا بجویمت

من  به نقشی از روی بوی عطر گلی از عشق تو بسنده ام

با  عطری ازگل عشق تو همیشه بهاری وغرق باران عشقم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

 می نویسم 

                                                به یاد روزهای تنهایی

                                     به یاد لحظه های فراق

                                     به یاد چشم های اشک بار

                                     به یاد سینه ها داغ دار

    می نویسم

                                                       به یاد خلوت های غم بار

                                     به یاد غروب های دلگیر

                                      و طلوع حسرت بار  


نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

خدا جون امشب هم مثله خیلی روزا شبهای  دیگه دلم گرفته ولی یه فرق کو چیک با بقیه روزهای دیگه داره.امشب یه بغضی تو گلومه که راه نفس کشیدنما بسته.دوست دارم بلند داد بزم خداااااا از این زندگی خستم.دوست دارم بیام پیشت ازت بپرسم مگه من چیکار کردم که باید اینجوری مجازات بشم.اخه به کدوم گناه.خیلی خستم ازین زندگی نکبتی.ازین روزای تکراریا بی هدف.مگه صبر یه ادم چقدره.چقدر بگم درست میشه.چقدر به خودم وعده های الکی بدم.اخه دیگه تا کی صبر کنم؟؟؟تا وقتی که نیستا نابود بشم.تا وقتی که تا قطره ی اخر بسوزم.من این زجر کشیدنا نمی خوام.دیگه بسمه.تا حالا هرچی واسم حسرت شده بسمه.دلم می خواد بزنم به کوه و دریا به یه جایی که هیچکس نباشه.اونقدر اونجا باشم که بمیرم.دوست دارم خودت صدام کنی بگی وقتشه بیای پیشم حتی اگه اون دنیا هم واسم جهنم باشه ازین زندگیه نکبت بارا تکراریه من بهتره.دیگه تا کی باید منتظر امدن باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودم جرات خلاص کردن خودما از این زنگی ندارم واسه همین از تو کمک میخوام.بازم اگه صداما نمیشنوی مجبور میشم کم کم خودم این جراتا پیدا کنم.کاش میدونستی بنده بودن تو چقدر سخته اونم اگه امیدی واسه فردات نداشته باشی.۱۹سالمه ولی اندازه یه۱۰۰ساله تو دلم غصه و غمه.کاش از اون اول پا به این دنیای نکبت بار نمیزاشتم.خدا چرا منا به دنیا اوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یکی را میخواد که بهش تکیه کنم.وقتی که ناراحتما دلم گرفته سرما رو شونش بزارما گریه کنم.ولی....................خدا جونم من واسه اومدن پیشت خیلی وقته امادم پس کمکم کن خواهش میکنم

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني

مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني

مي رسد روزي كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني


نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

 
 
یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
 
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
 
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
 
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
 
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم
 
می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
 
نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

ديگه دلداري ندارم هيچكسي پا نميزاره به سراچه خيالم

 هيچ كسي نداد جواب اين سوال بي جوابم

هركي امد دو سه روزي از دلم بازيچه اي ساخت

 دلمم مثل عروسك ساده بود دل به دلش باخت

گله وگلايه نيست بي وفايي رسم عشقه

 عاشقا تنها ميمونن تنهايي مرام عشقه

 چي بگم كه خيلي تنهام ميدوني ياري ندارم

 چي بگم كه غير غصه ديگه دلداري ندارم

 هيچ كسي نداد جواب اين سوال بي جوابم

                           

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

حرفای آخرهمیشه مزه ی بارون می گیره

خدا کنه که هیچ شبی دل عزیزت نگیره

با اونکه عشق من وتو طعمه ی تلخیا شده

اما گذاشتمش کنار حسرت یه کاربی خوده

خدا کنه پیدا کنی کسی که باشه لایقت

امیدوارم عروسکت باشه همیشه عا شقت

جایی که داشتی تو دلم ، دیگه به هیچ کس نمی دم

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

                                  

دوست دارم از این دنیا برم و هرگز روز جدایی رو نبینم

این دنیا به درد عاشقا نمی خوره

زندگی تو این دنیا برای عاشقا 

انتظار 

صبر 

دوری

خستگی

تنهایی

و

.

.

.

نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

                          شبی دیگر هم سپری شد

                          صدای کلاغها بلندتر می شود

                        هر دو روی بالش دیگر گرم شده...

                           دیشب را هم نخوابیده ام

                     حتی فکر خواب هم دیگر دیر است

                    نسیم نرم و نابهنگام پاییزی می وزد

                و با خود خبری تلخ از دور دستها می آورد:

                      او زنده است و نفس می کشد

                           اما غمی در دل ندارد...

                

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدرتلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره...

آری با تو هستم...

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...؟؟

           

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مهرداد تنها| |

خدایا به من بگو که در این روزهای پی در پی که هر لحظه اش با لحظه دیگر فرقی ندارد به دنبال چه هستم؟ چه را می جویم و که را ؟

 آیا می توان از او که همانند منش آفریدی و چون من جز اندیشه خود خواهی در سر ندارد طلب یاری کرد؟ به من بگو که در تنگنای کدامین پس کوچه این شهر نوری از تو می توان دید ؟ به من بگو که چگونه می توانم جز خودم هیچ کس نباشم آنگاه که همه چشمها به سویم خیره گشته است ؟ اگر هنوز هم به من می نگری ، اگر هنوز هم دستهایم در لابلای نوازش دستهای بزرگت گم می شوند ، مرا در آغوش بگیر و بگو که تنها نیستم . مرا در عمق وجودت گم کن تا ایمان بیاورم که ذره ای ار آن عظمت و مهربانی راستین که در وجودت هست به من بخشیده ای ! من برای آن لحظه که تو را با همه وجودم حس می کنم جان می دهم و از هرچه غیر توست جدا می شوم !

تو را به حرمت قداست همه اشکهایی که پاک و بیگناه در حضور چشمانت ریخته شد ، به من بگو که هستم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی دل من
هیزم خوبی شد!
آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد !
خوب هم می سوزد!
نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم

داد بزنم : به خاطر تو

بهش گفتم: بخاطر هیچ کس

پرسید: پس به خاطر چي زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو

با یک بغض غمگین

گفتم : به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم: تو به خاطر كی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود 

                              گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است   

نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

نابودم کردی و در خفا بهم خندیدی و

  نگفتی که شایدم من بیچاره دوستت داشتم!

     دل را شکستی و مرا مفت باختی و به گوشه ای انداختی و رفتی....

          چرا نفسم را کشتی؟چرا در دفتردل عشق و با دروغ نوشتی؟

                چرا با دروغ عشق و ساختی؟ منو چه ساده باختی......

                                                                          منی که خرابت بودم...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

خدا جون ...

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری.....


نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

آغوش تو گناه نيست
    من در آغوش تو آرامش يافته ام
            كه هيچ گناهي با
                       آرامش مانوس نيست
    آغوش تو گناه نيست
                  من در آغوش تو امنيت
      را احساس كرده ام
                     كه در هيچ گناهي امنيت
                         محسوس نيست
آغوش تو گناه نيست
              من در آغوش تو تمام زيبايي
                      را لمس كرده ام
       كه در هيچ گناهي زيبايي
                            ملموس نيست
                                         پس امانم بده
           كه تا ابد در دل اين زيبايي
 
                                                آرامش يابم
 
نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

عشق يعنـي: خواستـن اما نگفتـن عشق يعنـي: سوختـن اما ساختـن عشق يعنـي: طغيان دل ، اما لب فرو بستـن عشق يعنـي: با چشم سخن گفتـن و با حسرت سکوت کردن عشق يعنـي: راز، رازي که حتـي معشوق نيز نداند عشق يعنـي: خواستـن براي دوست ، زيستـن براي دوست ، بودن براي دوست ، مردن براي دوست ، بـي آنکه باشي و بـخواهي که باشـي عشق يعنـي: مناجات شبهاي تنهايـي ، وضو با قطرات اشک گرفتـن عشق يعنـي: روزي بـي صدا بار سفر بستـن و رفتـن عشق يعنـي: پرستش بدون چشمداشت ، نيايش بدون خواهش ، ستايش بـي صدا 
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

 
روزها ميگذرند
 
 عشق هاميميرند
 
 رنگها رنگ دگر ميگيرند
 
 و فقط خاطره هاست
 
كه چه تلخ و شيرين
 
 دست ناخورده به جاي مي مانند
 
 زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

شب است و باز هم سکوتی وهم انگیز

 

در کوچه پس کوچه ی خاطراتم سرگردانم

 

                                           و اندوهی سراسر

                                                    در این هنگامه ی درد

                    نمی دانم کجا هستم

                     کجای این همه سرگردانی مبهم

                      نمی دانم چه می خواهم

                                     میان کوچه های بن بست این شب...  

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

                               

بدون تو روزهای سرد من طولانی اند و تاریک

کنارم که هستی خورشید عشقت عاشقانه بر من می تابد

کنارم که هستی معنا دارم

امید دارم  وجود دارم هستی دارم

تمام عشقت در تار و پودم رسوخ کرده

دیگر نمی توانم بگویم این منم!

چون با تو یکی شدم با تو عشقم با تو.

دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

در زمانیکه وفا قصه ی برف است به تابستان

        و صداقت گل نایاب است

                 و در آیینه ی چشمان شقایق ها

                          عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست

به چه کس باید گفت

با تو خوشبخت ترین انسانم

نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم

  انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مهرداد تنها| |


:قالبساز: :بهاربیست: